Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :زهرا
تاریخ:یکشنبه 2 مهر 1396-02:44 ب.ظ

طرح




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:سه شنبه 2 آذر 1395-02:48 ب.ظ

طرح

من طرحم شروع شده...

اونجا به نت دسترسی ندارم...
این وبلاگ برای همیشه تعطیل است...
خداحافظ همه دوستان...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:چهارشنبه 28 مهر 1395-08:03 ب.ظ

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

هفته پیش پس از نه سال به دانشکده پرستاری دانشگاه سابقم رفتم!!!رفتنم به اختیار نبود بلکه تنها توفیقی اجباری بود که از جانب آموزش دانشکده پزشکی نصیب حالم شد...باید برای ثبت ریز نمرات تطبیق داده شده ام نامه ایی از آموزش دانشکده قبلی ام می بردم...
و این چنین بعد از 9 سال وارد دانشکده اییی شدم که در عنفوان جوانی نزدیک به خط پایان تحصیلی رهایش کرده بودم...
سخت بود...خیلی سخت بود...وارد شدن به جایی که روزی از آن فرار کرده بودی...ولی من مصمم وارد آنجا شدم...سر در دانشکده عوض شده بود!نو و تر و تازه!در دانشکده قسمت عظیمی را حفاری کرده و داشتند ساختمانی جدید می ساختند...ولی ساختمانهای اصلی سر جایشان بودند!درهای سنگین و سخت باز شو جایشان را به دربهای با چشم الکترونیکی داده بودند!شیشه های زیراکسی هم عوض شده بود×قسمت دانشجویان بین الملل به محل اتاقهای اساتید اضافه شده بود ولی سیستم هنوز همان سیستم بود...همان در و دیوار...همان اساتید و همان اتاقها...
بیشتر کلاسها صندلی هایشان عوض شده بود و به جای تنها یک کلاس مجهز به پروژکتور همه کلاسها سیستم سمعی بصری داشت×سایت همیشه غلغله دانشکده که تنها 10 تا 15 سیستم داشت جابجا شده بود!رفته بود طبقه بالا و تعداد سیستمها چندین برابر ولی خالی از سکنه...
یادش بخیر چه دعوایی بود سر آن کامپیوترهای قراضه!ولی الان دیگر گویا سوت و کورترین بخش دانشکده همین سایت بود!
چند تن از اساتید قدیمی را دیدم!با اینکه گرد پیری به سر و صورتشان نشسته بود من شناختمشان ولی هیچ کدام مرا نشناختند!
سخت گیرترین استاد دانشکده که زمانی به پوست کن شهره بود بازنشسته شده بود×و اصلا شاید علت آن سوت و کوری سایت هم همین بود!!
صندلی ها عوض شده بود...کلاس پراتیک در دست بازسازی بود!حیاط رنگ و بوی نو و تازه گرفته بود ولی انگار از آن شور و نشاط سالهای گذشته خبری نبود×نه کتابخانه مملو از دانشجویان مشتاق علم بود که از همان روز اول بین قفسه های پر کتاب در گردش بودند و نه سایت پر رونق بود!!!
مسئول آموزشمان را دیدم...به او گفتم من از بچه های ورودی بهمن 82 هستم×آه بلندی کشید گفت:یادش بخیر...چقدر ورودی های شما فعال و درس خوان بودند...چقدر نسل جدید تنبل و آزار رسان و سر به هوا شده...همه چیز برایشان در دسترس است ولی افسوس و دریغ از کمی اشتیاق!!دریغ از کمی حس دانش جویی!!!
راست می گفت...اینها را من در تمام ان نیم ساعتی که در دانشکده قدم زدم دیدم!!!در گوشه گوشه صندلی ها و دیوارهای دانشکده...آخ چه کرده وای فای و موبایلهای پر تکنولوژی با شور و هیجان حوانی ما...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:جمعه 9 مهر 1395-02:19 ب.ظ

فارغ التحصیلی

شاید در رشته پزشکی این کلمه بی معناترین کلمه باشه...حقیقتا هرگز هیچ دانشجوی پزشکی فارغ التحصیل نمیشود بلکه فقط تغییر کاربری میدهد!!!البته آنهم بعد از گذراندن طرح!!!و البته آنهم به شرطی که با حق استریتی که همان حق امتحان تخصصص دادن قبل از رفتن به طرحه و شامل همه نمیشه به جز عده معدودی مثل متاهل ها و استعدادهای درخشان(رتبه های زیر 500 و دارای معدل بالا و همینطور نفرات برتر ورودیها و آزمونهای جامع) که فقط یکبار قبل از طرح اجازه امتحان دادن دارندو همینطور فرزندان شهید و جانباز و تک فرزندها(!!!) که از طرح به طور کلی معاف هستند،نداشته باشه...
این موضوع اصلا هم اغراق نیست...مثلا ممکنه پزشکی کلا به دیدن بیمار و تشخیص و درمان علاقه ایی نداشته باشه و بعد از فارغ التحصیلی و حتی بعد از طرح سراغ شغل دیگری بره و یا حتی در کنار طبابت شغل دومی پیدا کنه!مثال بارز این گروه اشخاصی مثل دکتر کامران احمدی  مدیر مسئول موسسه آموزشی گاید لاین است که ایشان معرف حضور همه دوستان همکار هستند و یا مدیر مسئولین موسسه آموزشی و نشر کتب تست مبتکران یا همون اندیشه سازان قدیم که پزشک بودند ولی کار طبابت رو تقریبا رها کرده بودند(متاسفانه اسم شریفشان از خاطرم رفته)!
دسته دوم پزشکها بعد از مثلا فارغ التحصیلی به عنوان یک پزشک عمومی وارد محیط درمانی میشوند!البته این گروه اخیرا طرفدارانش بسیار کم شده!خیلی از افراد این دسته چاره دیگهری به جز حضور در این گروه نداشته اند!!درست مثل داوطلبین کنکوری که فقط به خاطر داشتن مدرک دانشگاهی حاضر هستند حتی در رشته آبیاری گیاهان دریایی هم درس بخوانند تا مبادا در داشتن لیسانس از بچه های عمه اقدس و خاله کبری عقب بمانند!!و یا اینکه دلیلی نمی دیدند که خودشان را برای ارتقای شغل و درآمد به زحمت بندازند!مثلا تنها وارث یک پدر میلیاردر بودند که مثلا پدر قبل از مرگ حتی یک درمانگاه هم به اسم فرزندش ساخته!!!یا کلا انسانهایی هستند که دوست ندارند به خود سختی زیادی بدهند و به همه آنچه پزشک عمومی به آنها داده راضی و قانع هستند و البته تعداد این زیرگروه نیز بسیار در حال کم شدن است!!!البته بسیاری از پزشکان عمومی واقعا به دلیل علاقه به کار جنرال،همچنان در کسوت پزشک عمومی مانده اند!البته بودن در محیط درمانی هم به همین راحتی ها نیست!پزشکان عمومی هم همیشه باید اپ تو دیت شوند و درمانهای جدید و داروهای جدید و داروهای قدیم و مقالات به روز را مطالعه کنند و در دهها کلاس بازآموزی شرکت کنند!بعضا بعضی ها حتی هر سال آزمون تخصص هم میدهند...
دسته سوم هم افرادی هستند که بعد از مثلا فارغ التحصیلی و گذراندن طرح،کار و زندگی و همه چیز را کنار می گذارند و تمام هم و غم و تلاش خودشان را در خدمت آزمون بسیار سنگین و سخت دستیاری یا همان امتحان تخصص قرار میدهند...
دسته چهارم هم افرادی مثل من هستند!که تصمیم گرفتم از تبصره وزارتخانه استفاده کنم!به منطقه محروم بروم برای طرح تا بتوانم در امتحان سال 96 شرکت کنم که البته روی آن هیچ حسابی نکرده ام و فقط برای تجربه جو این آزمون میخواهم در آن شرکت کنم و نه به نیت قبولی!!چون تصور نمیکنم بتوانم به اندازه کافی به آمادگی برسم برای امتحانی که در اردیبهشت ماه برگزار میشود و حدود سی منبع دارد که گفته شده برای قبولی در رشته ایی که به آن علاقه دارم حداقل سه دور باید این کتابها را خوانده باشم....
خلاصه همه اینها رو گفتم تا بگویم من الان که مثلا فارغ التحصیل شده ام فقط بیمارستان نمیرم و کشیک ندارم!!!همین و لاغیر...درس خواندن همچنان به قوت خود پابرجا که هست هیچ!!بلکه فشرده تر نیز شده!
پی نوشت:در این وبلاگ حتما نوشتن ادامه خواهد داشت...ولی متفاوت با قبل...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:سه شنبه 30 شهریور 1395-11:52 ب.ظ

پست اینترنی

در مرخصی یک ماهه اینترنی هستم...مرخصی که افتاد دقیقا در منتها الیه دوران پزشکی عمومی...
برای این دوره یک ماهه برنامه ریزی زیادی داشتم...برنامه ریزی هایی که هیچ کدام عملی نشد...
مادربزرگم در تاریخ 19 مرداد ماه زمین خورد و در ناحیه استخوان لگن از سه منطقه دچار شکستگی شد...سن بالا و بیماری قلبی و بی حرکتی ناشی از شکستگی آسیب زیادی بهش زد و در نهایت پس از یک ماه در تاریخ 20 شهریور فوت کرد...
مادربزرگم یکی از عزیز ترین شخصیت های زندگی من بود...درست در سالهایی که داشت شالوده شخصیتم شکل می گرفت من نزدیکترین فرد به مادربزرگم(مادر پدرم) بودم.هنوز برایم سخت است نبودنش...خاصه اینکه فوتش درست همزمان شد با بیست و یکمین سالگرد فوت خواهر بزرگم!
همه برنامه ریزی هایم با بیماری مادربزرگ و با برعهده گرفتن بخش عظیمی و از فرایند درمان او به هم خورد...
نمراتم کم کم تکمیل می شوند...نمراتی که برای گرفتن هرکدامشان تلاش فراوان کرده ام...نمراتی که گفته می شود به جز در فرایند فارغ التحصیلی جای دیگری به کار نخواهد آمد...دارم برای طرح رفتن آماده می شوم..با همه اعتماد به نفسی که دارم ولی هول و هراس لحظه ایی راحتم نمی گذارد...برعهده گرفتن مسئولیت سلامتی و جان مردمی که قرار است به تو و علم تو اعتماد کنند آنهم کیلومترها دور از خانه و خانواده حتی فکرش هم سنگین است چه برسد به خودش...
سخت مشغول تحقیق هستم...محل طرح تا انتخاب 15 استان بر عهده خودمان است!15 استانی که معلوم نیست دقیقا کدامشان نصیب من خواهد بود...تقریبا اولویتهایم مشخص شده اند...برای انتخاب آنها مسائل زیادی مدنظر قرار گرفته اند که مهمترین آن امنیت منطقه و سهولت رفت و آمد بوده است.
8 ماه دیگر تا آزمون رزیدنتی بیشتر زمان ندارم...8 ماه و 30 گتاب و طرح در منطقه ایی نامعلوم و....استرسم طبیعیست!نیست؟؟
پی نوشت:دوست عزیزی که با نام زهرا خانم برای من پیام گذاشتین...سلام.ممنونم بابت همه لطف و محبتهایی که نسبت به من دارین.خوشحالم که خواندن مطالبم برای شما مفید بوده.من خاطره نویسی رو دوست دارم ولی متاسفانه وقت آزادم نسبت به چند سال قبل خیلی کمتر شده.تمام تلاشم اینه که حداقل هر از چندگاهی بنویسم تا نوشتن از یادم نره.ولی اینکه تا چقدر زمان می بره یکم پیش بینیش سخته...و اینکه اگر امکانش هست پیام عمومی بگذارین تا بتونم پاسخ بدم.چون ایمیل من متاسفانه خیلی سخت باز میشه با موبایل!!و اینکه بابت کتابهایی که معرفی کردین بسیار ازتون ممنونم...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:جمعه 5 شهریور 1395-02:06 ق.ظ

بازدید...

وقتی برای اولین بار وارد دنیای وبلاگ نویسی شدم دانشجوی ترم 4 پزشکی بودم...یادم هست که آن روزها در تب و تاب آزمون علوم پایه بودم...یادم هست که همان روزهای اول به خیلی از وبلاگهای پزشکی با اشتیاق سر زدم...
چقدر شیرین بود خواندن خاطرات اینترنها و پزشکان طرحی...آن روزها چقدر منتظر بودم که روزی برسد که من هم اینترن شوم...
هیچ وقت شب امتحان علوم پایه را فراموش نمی کنم...آنهمه استرسی که من نیز مثل اغلب دانشجویان پزشکی چون کاسه زهری جرعه جرعه از آن نوشیدم...و چه کسی به جز یک پزشک میداند که چه کرد با ما این آزمون مسخره و بی مزه...
فیزیوپات که رسیدم گمان می کردم که بالاخره گذشته است روزگار تلخ تر از زهر و قرار است بار دگر روزگار چون شکر آید...ولی زهی خیال باطل...هنوز اسیر کلاسهای خشک و نچسب دانشگاه بودیم...
گرمای تیر و مرداد ما سرمان داغ امتحانات بود و خنکای شهریور مسیر روستا و شهر را به نام کارآموزی فیلد بهداشت طی طریق کردیم...چه پروژه مسخره ایی بود آن لوگ بوک بهداشت...اصلا سر و تهش معلوم نبود و هیچ کس هم نفهمید فلسفه آنهمه آیتمی که ما باید دنبالش می رفتیم چه بود؟؟؟ !!!
سرمای زمستان را با امتحانات فشرده و تخریب کننده فیزیوپات به پایان رساندیم!
هنوز فیزیوپات تمام نشده استاژر شدیم!!دفترچه و خودکار و کتاب در دست راهی بخشها شدیم..شرح حال گرفتیم....راند کردیم...درس خواندیم...کلاس رفتیم...امتحان دادیم...کشیک استاژری رفتیم و ....
دو سال سخت...بدون تعطیلی...بدون تابستان...خسته و کلافه از این درسهای بی پایان وارد فاز جدیدی از استرس ها شدیم...انتخاب موضوع پایان نامه و تصویب پروپوزال قبل از پره انترنی...
چقدر این در و آن در زدم تا بالاخره توانستم یک استاد روانپزشکی با وقت خالی پیدا کنم تا بتوانداستاد راهنمایم شود...
بالاخره پیدا شد...موضوع پروپوزالم پس از دو بار رد شدن با اصلاحات پذیرفته شد...موضوعی که هرگز دوستش نداشتم و تنها اصرار استاد راهنمایم من را واداشت تا اجبارا انتخابش کنم...من آدم اجبار و سر تعظیم فرود آوردن نبودم قبل از اینها...ولی فقط یک پزشک میداند که چه میکند این چرخ بد چرخ روزگار با دانشجویان پزشکی...فقط یک پزشک میداند که چه دگردیسی ها که دانشکده پزشکی نمی طلبد برای پزشک شدن...
پروپوزال تصویب شد و فاز عمیق تر و سنگین تری از استرس شروع شد...آزمون پره انترنی...
یادم نمی رود که چطور از یک هفته قبل از آزمون خواب و خوراک بر من حرام شد و چقدر دستگاه جی آی من به هم گره خورد از آنهمه استفراغ سایکولوژیک...شب امتحان مرا حتی کلونازپام نخواباند و بیخوابی و کلونازپام و آلپرازولام سر امتحان گیجم کرد...نمره امتحانم 141 شد...انتظارم خیلی بیشتر از اینها بود...شاید می شد اگر بخاطر آلکالوز ناشی از استفراغهای شدید سایکولوژیک صورتم پاراستزی نداشت و گیج و ویج از بیخوابی و اثر بنزودیازپینها نبودم...و چه کسی غیر از یک پزشک میداند که اینها یعنی چه؟چه کسی غیر از یک پزشک میداند که چقدر از عمر ما با این امتحانات کم شد؟؟
اینترنی آغاز شد با مسمومیت...روز اول اینترنی در فضای مبهم بیمارستان در تعطیلات عید به رگبار بسته شدیم توسط استاد نازنین مسمومیت...آن قیافه های بغض آلود و خسته مثل از زیر آوار در آمده های جنگ زده ما تازه از گرد راه رسیده ها هرگز از یادم نخواهد رفت...روز آخر ولی استاد تحسینم کرد...شاید چون نمیدانست با من کاری کرده که حتی تحسینش هم برایم هول انگیز و هراسناک است...
اردیبهشت و خرداد کارورزی جراحی و کشیکهای سنگین و پر حادثه اش...
تیرماه راند شیرین روانپزشکی و اساتید نازنین و بیماران خاص و متفاوتش...
مرداد ماه ماه یک داخلی و مسخره ترین اساتیدی که در تمام عمرم دیده بودم...اساتیدی که وقت خود را گرانبها و وقت ما را ناچیز و بی ارزش می دانستند!اساتیدی که گمان میکردند هنوز عهد شاه وزوزک است...اساتیدی که برای اعضای هئیت علمی تا زانو خم می شدند در حالیکه جواب سلام اینترنی که داشت بار کاریشان را بدون هیچ آموزشی کم میکرد را را با کراهت پاسخ می دادند...آن 4 غیبت مورنینگی که نماینده بی انصاف برای من رد کرده بود!!منی که هر روز ساعت 7 صبح بیمارستان بودم در حالیکه مورنینگ ساعت 7/5 بود و اتند ساعت 10/5 تشریف فرما می شد!!!4 کشیک اضافه ایی که ناجوانمردانه رفتم و نمی بخشم آن نماینده ایی که این آب را برای من گل کرد...
شهریور و مهر را مهمان بخش زنان بودم...سخت بود سنگین...با آن ماماهای از خود راضی و به اصطلاح اینترنها ابیوزرش...حقوق میگرفتند برای هیچی...حلال نبود...ما حلالشان نمی کردیم...
آبان اینترن پوست بودم و ای ان تی(گوش و حلق و بینی)...فان ترین بخش های اینترنی...
آذر،دی و بهمن اینترن اطفال بودم...در بدترین تایم ممکن...اوج اپیدمی آنفلو آنزای نوع A...چقدر کشته داد این موج...چقدر طفل معصوم احیا کردیم و احیا نشدند...چقدر دیسترس تنفسی دیدیم...چقدر حجم مایع حساب کردیم...چقدر ویزیت AOL گذاشتیم...چقدر غم انگیز بود نوشتن خلاصه پرونده بیمار متوفی 7 ساله و ده ساله و یازده ساله...چقدر دهشتناک بود شکسته شدن دنده های این طفل معصومها حین ماساژ قفسه سینه...
اسفند و فروردین ماه دو و سه داخلی را گذراندم در شلوغ ترین اورژانس داخلی این شهر...کشکیهای عید واقعا مصیبت عظمی بود...روز اول عید از 7 صبح تا 3 نصفه شب بی وقفه مشغول دیدن بیمار بودم...نه شام فرصت کردم بخورم و نماز مغرب و عشا توانستم بخوانم...همه استراحت روز اول عیدم خلاصه شد به نیم ساعت ناهار و نماز ظهر و عصر و یک ساعت و نیم خواب نیمه شب...روز سوم و ششم و هشتم فروردین هم همین بساط بود...هنوز هم مو به تنم سیخ میشود از به خاطر آوردن آنهمه خستگی...همه تعطیلات عید یا کشیک بودم و یا خواب...این سهم من بود از نوروز 95...
اردیبهشت راند بی نظیر قلب را گذراندم...عالی و تکرار نشدنی...
خرداد اینترن طب اورژانس بودم...آخ آخ چه جانی از ما برد این کشیکهای دوازده ساعته ایی که هر یک ساعتش یک قرن میگذشت...ماه رمضان را با آن کشیکها تا افطار خودمان صد بار روی ماه عزرائیل را دیدار میکردیم روزه بر لب ولی با همان حال چقدر بیمار احیا کردیم و چقدر فحش شنیدیم...
تیر ماه اینترن عفونی بودم...از پایان نامه ام دفاع کردم و آخرین کشیکهای اینترنی ام را رفتم...
مرداد اینترن فیلد بهداشت شدم در مرکز بهداشتی شهری آرام و بی دردسر...بدون کشیک...
و الان در آخرین ماه اینترنی وارد مرخصی یک ماهه شده ام...
مشغول بررسی و آنالیز شرایط محلهای مورد نظرم برای طرح برای انتخاب اولویت هایم...
7 سال گذشت...7 سال سخت...7 سال پر استرس...7 سال سنگین...7 ساال...7 ساااااالللللل



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:پنجشنبه 19 آذر 1394-10:32 ب.ظ

گردگیری مختصر

مدت خیلی زیادیه که اینجا ننوشتم...نمیدونم آخرین پستم چه تاریخی بود ولی یادم هست علت نوشتنش چی بود؟

مدتها گذشته از اون روز...خیلی چیزها عوض شده...
امروز اتفاقی اینجا رو باز کردم...دیدم همه چیز سر جای خودشه به جز دوستان قدیمی...
از حال من اگر بخواین بدونین ملالی نیست جز دوری دوستان...ماه 9 اینترنی هستم...
مسمومیت،جراحی،روان پزشکی،یک ماه از داخلی،زنان،پوست و ای ان تی گذشت و من الان در ماه یک اطفالم...از دوران تحصیل سخت و طولانی فقط 9 ماه دیگه باقی مونده...سخت ترینهاش گذشته...
از الان استرس طرحو دارم...نمی دونم اندوخته هام تو این 7سال برای گذراندن طرح کفایت میکنه یا نه؟؟امیدوارم بتونم از پس این یکی هم بر بیام...
راستی از شماها چه خبر؟؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:چهارشنبه 21 مرداد 1394-12:14 ق.ظ

متاسفم

دوست داشتم خاطراتمو همینجا بنویسم.دوست داشتم اون چیزی که از ذهنم در لحظه میگذره جایی ثبت کنم!
ولی الان مدتهاست که نوشتن دیگه برام جذاب نیست!
دیگه از دیدن چیزهایی که قبلا بهم انرژی میداد لذت نمی برم....
متاسفم به خاطر خیلی چیزها...
حلال کنین
خداحافظ



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:جمعه 16 مرداد 1394-10:41 ق.ظ

اینترنی1

کشیک هستم در یک شب شلوغ پر از نزاع خیابانی و تصادفهای هولناک!!
ساعت 2 نیمه شب است...آژیر آمبولانس داد همه را در می آورد..."خدای من باز هم اورژانس شهر!این بار دیگر چه خبری برایمان آورده..."
اورژانس می آید و دو بیمار را تحویل اورژانس میدهد...2 برادر مجروح شده با قداره...به هوش هستند و خونین و درب و داغون!!سرشان و دستانشان باندپیچی شده و نگاههایشان بی رمق...همان اول کار می بندیمشان به سرم تا در شوک نروند...
من به همراه جمعی از همکاران مسئول بررسی یکی از آن دو برادر هستم.برادری که هر دو دستش با قداره پاره شده است و زخمهایی عمیق دارد که با برداشتن پوست آویزان شده روی آن به راحتی میتوان آناتومی عضلات و تاندونها و اعصاب و عروق را مشاهده کرد...در دست چپ شانس آورده است!با وجود زخمی به آن عظمت اعصاب،تاندونها و شریان سالم هستند و تنها پارگی ورید دارد که با پانسمان فشاری میتوان کارش را راه انداخت!
ولی در دست راست تاندون دو انگشت میانی اش قطع شده است و باید ویزیت اورتوپدی شود!
سرش نیز که با قداره پاره شده زخمی عمیق دارد که حتی استخوان جمجمه را نیز تحت تاثیر قرار داده است و پریوست روی استخوان کاملا پاره شده است...
در حالیکه ما داریم زخمش رابررسی میکنیم،او دارد با همراهش از هنر دعوایش صحبت میکند!عصبانی می شوم وقتی با افتخار میگوید من یک قداره به سر و صورت طرف مقابلم زدم و او یک قداره به دست من زده و او از آن طرف آمد و من دوباره زدم به او و من بیشتر زدم و او کمتر زد و ....
کمی صبر و حوصله به خرج میدهم...اینترن دیگر که هم کشیک من است از دیدن زخم حالش بد شده و دارد از بیرون من را که دارم زخمها را بررسی میکنم با تعجب نگاه میکند و من با وجود اینکه خون دارد خونم را میخورد و دلم میخواهد با سیلی محکم به صورت بیمار بزنم سعی میکنم صبوری پیشه کنم!!ولی صبرم بر خلاف متخصص طب چندان طول نمی کشد و با صدای بلند به بیمار و همراهش می گویم:لطفا اینقدر از هنرهای هفتگانه خودتان اینجا تعریف نکنین و بعد خطاب به همراه بیمار میگویم:شما لطفا بیرون باشین و بگذارین آثار هنر رفیقتان را بررسی کنیم...بیمار و همراهش با دیدن نگاه پر خشم من تا ته ماجرا می روند و ساکت می شوند...
از اتاق پانسمان بیرون می آیم و به سراغ متخصص طب می روم و آرام و در گوشی به او می گویم:بگذارید تمام زخمهایش را بدون بی حسی بخیه بزنم تا دفعه بعد که قداره دست گرفت بند بند وجودش تیر بکشد و یاد امشب بیفتد و به جای اینکه سر و سینه دیگران را قدراه بزند و خودش هم پاره پاره شود از مهلکه فرار کند و یا اصلا دیگر سراغ دعوا نرود...
متخصص طب بلند می خندد...در میان خنده می گوید:خانم دکتر اصلا بهت نمیاد اینقدر خشانتت بالا باشه ها...ببین اینقدر زود عصبانی نشو...اینقدر زود تصمیم نگیر...بگذار همراهش را صدا کنم و ببین سوال و جوابی که از او می پرسم چیست...
متخصص طب همراه بیمار را صدا میکند و از او می پرسد:این رفیق شما بار چندم است که چاقو خورده؟؟همراهش با خنده زیرکانه ایی میگوید:والا دکتر حسابش از دستمان در رفته!شما خودتان جای بخیه هایش را بشمارید!!!
متخصص می گوید:شنیدی چه گفت؟؟دختر خوب این پسر را اگر درد آدم می کرد الان دکترا داشت!!!!شما لطفا برو بی حسی رو آماده کن و زخمشو بخیه بزن...
سرم را پایین می اندازم و به سمت اتاق پانسمان می روم...دکتر صدایم میزند...برمی گردم و نگاهش میکنم با پوزخندی می گوید:بی حسی زیاد نزن بهش دکتر...شاید هم درمان تو روش جواب بده...
زخمهایش را بخیه میزنم با بی حسی کامل...شاید درد آدمش نکند ولی نگاه خشمگین من ادبش کرده بود...چون دیگر با همراهش از افتخارات جنگی اش سخنی نگفت...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:یکشنبه 11 مرداد 1394-10:21 ب.ظ

به سراغ من اگر می آیید...

می گویند معتاد بوده،پسر خوبی نبوده!گویا در گذشته شرارتهای زیادی مرتکب شده است.ولی الان روی این تخت من هر روز مردی را می بینم که همه بدنش را پوستی روی استخوان پوشانده و با چشمانی بی رمق در حالیکه قادر به گفتن کلامی نیست و صدای تنفسش از لوله تراکئوستومی اش شنیده می شود به من خیره می شود تا برای بررسی سلامتی ارگانهای حیاتی اش معاینه اش کنم...
حدودا 45 ساله است...همسر و فرزندی ندارد!ولی پدر و مادر و خواهران و برادرانی دارد که رخ نشان نمی دهند...فامیلهای کمی دورتر به سراغش آمده اند!آمده اند تا مراقبتش کنند...بیمه نیست و هزینه بستری اش کم کم سر به آسمان می گذارد و در حالیکه همه همراهان منتظر رفتنش هستند با چنگ و دندان می ماند و برای زندگی کردن می جنگد و شرایطش پس از مدتی کم کم ثابت می شود!!ولی این اتفاق گویا به مذاق همراهان خوش نمی آید خاصه آن که می فهمند این خوبتر شدن برایشان حدود 12 میلیون تومان آب خواهد خورد!
شبی وقتی همه خواب بودند اقدام به انداختنش از روی تخت به روی زمین میکنند و سپس بدون اینکه به پرستاری خبر دهند رهایش میکنند..ولی تقدیر برای رفتنش زمانی دیرتر از آن شب در نظر گرفته و بیمار به کمک همراهان دیگر بیماران بستری از آن دنیا برمیگردد...
از آن روز به بعد همراهی دیگر به بیمار سر نمی زند و او می ماند و درد و یک دنیا تنهایی...از لحاظ پزشکی مرخص است ولی هیچ کسی به سراغش نمی آید...مددکاری بیمارستان هنوز نتوانسته جایی برایش در یک مرکز شبانه روزی مهیا کند...پرستارها و کادر پزشکی برایش کم نمی گذارند ولی وضعیتش به گونه اییست که نیاز به همراهی تمام وقت دارد...
نمی دانم چه باعث شده خانواده اش اینگونه رهایش کنند...ولی راستش دلم میخواهد خانواده اش را ببیم و به آنها بگویم او هرچه در گذشته بوده و هر کاری که کرده حتی اگر بدترین آدم روی زمین هم بوده باز هم الان وقت گروکشی و انتقام نیست...او بیمار است و از کار افتاده و ناتوان...حتی اگر در چنین حالی رهایتان کرده باز هم شما اگر او را بد خود را خوب میدانید نباید الان رهایش کنید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:سه شنبه 6 مرداد 1394-08:25 ب.ظ

کشیک های پرحادثه

1-اولین کشیک این ماه جمعه بود...کشیک اسکرینینگ بیمارستان جنرال...من به عنوان اینترن داخلی در این جا مسئول بررسی همه بیماران هستم...از اورتوپدی و ضربه به سر تا شکم درد و حتی اطفال و...
ساعت 2 نیمه شب است...همان زمانی که معلمها،مهندسها،کارگران زحمکت کش ساختمان سازی و ...خوابند و فقط ما و پرستارها و کاراگران زحمتکش شهرداری و تعداد اندکی از مشاغل دیگه بیداریم با این تفاوت که شیفت من دقیقا از صبح ساعت 8 شروع شده و شیفت بقیه از بعدازظهر...
بیمار آمده است با پارگی در قاعده انگشت شست دست چپ...پزشک اورژانس دستور بخیه و پانسمان را میدهد....خود مسئول بخیه اش می شوم.موقع بخیه زدن از او علت پارگی را می پرسم.میگوید نیمه شب رفته دستشویی و آنجا ناگهان حالش بد شده عرق سرد کرده و چشمانش سیاهی رفته و افتاده و در حین افتادن دستش را به شیر آب گرفته تا زمین نخورد و برای همین است که دستش پاره شده است...
نحوه افتادنش خطرناک است...احتمال سنکوپ قلبی مطرح می شود.سریعا سوچور را تمام کرده دستور نوار قلبی می دهم...نوار قلبی آریتمی ثبت میکند...PSVT دارد!!هر لحظه احتمال ایست قلبی می رود.در اورژانس قلب بستری میشود و تحت نظر تیم قلب قرار می گیرد...اگر بدون تشخیص به خانه می رفت احتمال داشت در خانه ایست قلبی کند و فرصت برای نجاتش از دست برود...شانس می آورد که مسئول بخیه زدنش یک اینترن فضول است که نمیتواند موقع بخیه زدن دندان روی جگر بگذارد و حرفی نزند...
2-مریض مرد جوانیست که در یک حادثه آوار برداری زیر آوار مانده و دچار شکستگی لگن شده است...ساعت 3/5 نیمه شب است.چراغهای اورژانس نیمه خاموش است.من به عنوان اینترن جراحی به همراه رزیدنتها داریم عکس قفسه سینه بیماری که نیم ساعت پیش به علت تصادف به اورژانس آمده بررسی میکنیم.مادر بیمار می آید و اشک ریزان می گوید مریضم حالش بد است.خیلی درد دارد لطفا برایش مسکن بنویسید.می گویم مریضتان شاید برای سرویس جراحی نباشد و اگر نباشد ما نمی توانیم چنین دستوری بدهیم.بگذارین نگاه کنم...شانس می آورد مریض ماست...پرونده اش را به رزیدنتمان نشان میدهم و او دستور مسکن میدهد...پرونده را میگذارم که پرستار اوردر را اجرا کند که مادرش این بار می آید و دستم را می گیرد و میگوید خانم دکتر تو رو خدا به پرستار بگین زودتر بیاد...آخه این پرستار خدا نشناس با عروسم دعواش شده و برای همین به پسرم نمی رسه...به دنبال زن می روم تا به پرستار سفارش بیمارش را بکنم...پرستار داخل استیشن نیست...بالای سر بیمار است.دارد مسکن می زند در حالیکه همسر بیمار دارد به او می گوید تو یک بی شعوری که فقط به فکر خودتی...
3-روزه دار کشیک اورژانسم در یک روز تعطیل و در یک هوای گرم و در یکی از شلوغ ترین اورژانسهای این حوالی...نیم ساعتی هست اذان مغرب را گفته اند ولی من هنوز فرصت افطار پیدا نکرده ام و همچنان بیمار پشت بیمار می آید...مریض قرار است به بخش منتقل شود.همه کارش شده است ولی بخش جا ندارد!!!نمیدانم کجای این جمله فهمش برای او دشوار است که خودش و همراهانش دهانشان را باز میکنند و هر حرف نامربوطی را بار کادر درمانی میکند...گویی خیال میکند روی تختهای بخش ما خوابیده ایم که جا ندارد...
پی نوشت:درد داری میفهمم...باور کن می دانم که بستری شدن در بیمارستان مطلوبت نیست...می دانم دلت نمی خواسته اسیر این تخت شوی...می فهمم درد یعنی چی...به خدا می فهمم و درکت میکنم...ولی تو هم آیا مرا درک میکنی؟؟؟من که همین 10 دقیقه پیش بیمار 8 ساله ام در اورژانس به خاطر در ترافیک ماندن آمبولانسمان و دیر رسیدنش به مرکز درمانی دچار مرگ مغزی شده است؟؟من که همین 40 دقیقه پیش شاهد مرگ مردی بودم که خودش و خانواده اش امید ماندنش را داشتند و من گرچه بر اساس یافته های کتابهایم می دانستم که ماندنش دور از ذهن است ولی امیدشان را ناامید نکردم و تا آخرین لحظه به تلاشم برای بازگرداندنش را ادامه دادم ؟؟من که ساعتهای متوالیست سر پا ایستاده ام و خوراکم همه اشک و آه و ناله بیمارانم بوده؟؟؟تو هم مرا درک می کنی؟؟درک میکنی که من هم انسانم؟؟خسته میشوم؟؟کلافه می شوم...می شکنم...خورد می شوم...عصبانی می شوم...غمگین می شوم...تو هم مرا درک می کنی؟؟



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:یکشنبه 4 مرداد 1394-09:03 ب.ظ

بهداشت روان3

این آخرین قسمت و شاید مهمترین قسمت از پستهای مربوط به بهداشت روان و اصول ارتباط با بیماران مبتلا به اختلالات اعصاب و روان می باشد.
مورد بسیار مهم درباره بیماران مبتلا به اختلالات اعصاب و روان خطر خودکشی است...
متاسفانه تعداد زیادی از بیماران بخصوص بیماران افسرده ما دست به خودکشی می زنند که در 10 درصد موارد خودکشی ها موفق و منجر به فوت خواهد شد...
در اولین بخش توصیه های من درباره این مشکل روی سخنم با همکاران پزشک عمومیست...دوستان و همکاران عزیزم من به عنوان اینترن در یکی از سانترهای مهم روانپزشکی در مرکز یک استان بزرگ متاسفانه دیدم مواردی از بیماران افسرده ایی که توسط پزشکان عمومی و حتی متخصصان رشته های غیر از روانپزشکی درمان شده و دوستان به عوارض برخی داروها که باعث بالا رفتن ریسک خودکشی در اوایل دوره مصرفی داروها می شود توجه نکرده و به علت عدم توصیه به خانواده بیمار درباره مراقبتهای کامل درباره بالا رفتن احتمال خودکشی در دو سه هفته اول مصرف داروها اتفاقات بدی افتاده است...
داروهای دسته سه حلقه ایی ها بخصوص در صورت تجویز در بیماران خلقی و بالاخص بیماران افسرده در دو هفته اول انرژی بیمار را بالا می برد بدون اینکه روی خلق او موثر باشد و با بالا رفتن انرژی احتمال خودکشی در فرد افسرده نیز بالا میرود...پس حتما این مورد را به خانواد بیمار تذکر دهید...
دومین بخش توصیه من مربوط به خانواده،دوستان و نزدیکان فرد مبتلا به اختلالات اعصاب و روان و بویژه افسردگی می باشد...
مساله ایی که درباره خودکشی وجود دارد وقوع رفتارهای مشکوک پیش از خودکشیست...
باید به تغییر رفتار و ولحن بیماران افسروه به دقت توجه کنید و هر تغییر رفتار حتی در جزئی ترین حالات را به عنوان زنگ خطر به حساب آورده و با پزشک مشورت کنید.
تغییر رفتارهایی مثل حلالیت طلبیدن،مثل تعریف بیش از اندازه خاطرات گذشته و آه کشیدن،خرید لوازم خودکشی،حتی طلب کمک و درخواست برای تنها نگذاشتن بیماران را شدیدا جدی بگیرید...
تعداد زیادی از بیماران پیش از خودکشی معمولا به شیوه های مختلف طلب کمک می کنند..یا حتی مستقیم یا غیر مستقیم اطرافیان را از قصد خود مطلع میکنند...
اگر یکی از آشنایان شما به طور مثال پیامی برای شما فرستاد مبنی بر اینکه من قصد دارم خودم را بکشم هرگز به دیده طنز به این ماجرا نگاه نکنید بخصوص اگر فرد مذکور اخیرا رفتارش تغییر کرده،اتفاقات تلخی برای او افتاده یا اصلا بیمار مبتلا به اختلالات اعصاب و روان است...
بیماری که به شیوه های غیر کشنده به خود آسیب رسانده را نیز مورد تمسخر قرار ندهید...حتی اگر بیماری بیش از بیست بار با داروهای ساده غیر کشنده خودکشی کرده اصلا موضوع را سرسری نگیرید...حتی اگر واقعا قصد بیمار جلب توجه باشد باز نیز چنین فردی از لحاظ اعصاب و روان فرد کاملا نرمالی محسوب نمی شود و تمسخر و حتی نشان دادن راه مطمئن تر جهت خودکشی به او میتواند نتایج فاجعه انگیزی به بار بیاورد و البته این مورد متاسفانه کم هم پیش نیامده است...
پس به طور کلی نتیجه مهم در این سه پست رفتار صحیح با بیماران مبتلا به اختلالات اعصاب و روان است...فراموش نکنید این بیماران نسبت به رفتار شما بسیار حساس تر هستند تا بیماران مبتلا به اختلالات جسمانی...پس شما هم روی رفتارتان حساسیت بیشتری به خرج دهید...
پی نوشت:راند روانپزشکی تمام شد...از اول مرداد اینترن بخش نفس گیر داخلی هستم...شروع با نفرولوژی...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:یکشنبه 28 تیر 1394-01:53 ب.ظ

بهداشت روان2

روی صحبت من در این پست بیشتر خانواده بیماران مبتلا به اختلالات اعصاب و روان می باشد...
موضوع مهم دیگر در برخورد و ارتباط بابیماران مبتلا به اختلالات اعصاب و روان کنترل احساسات هست.این مساله بخصوص درباره اطرافیان نزدیک بیماران شناخته شده به شدت مهم است.
رعایت این مساله خیلی مهم البته بسیار نیز سخت است...به این دلیل که به هر حال تعداد زیادی از بیماران اعصاب و روان بخصوص در دوره های حاد بیماری قدرت تشخیص و تمییز حقیقت از توهمات خود را از دست دادند و به اصطلاح قدرت سنجش واقعیت را ندارند و ممکن هست در این شرایط رفتاری داشته باشند که با عرف یا هنجارهای عادی جامعه همخوانی نداشته باشد یا حتی خطرناک باشد...
اگر رفتار خطرناکی از این بیماران دیدید سریعا باید پزشک بیمار را مطلع کنید تا او بر اساس نوع تغییرات و یا بروز علایم جدید دستورات لازم را به شما اعلام کند...متاسفانه خیلی وقتها خانواده ها و نزدیکان در این شرایط خیلی دیر مراجعه میکنند و همین میتواند عامل وقوع اتفاقات بعدی از آسیب به خود و دیگران تا تشدید بیماری و رسیدن به مرحله سخت درمان باشد...
در این مرحله گاهیممکن است رفتارهای بیمار به خاطر آشفتگی و پریشانی و بی نظمی خنده دار شود...ولی بسیار مهم است که در این شرایط مخاطبین بیماران احساسات خود را کنترل کرده و از تمسخر بیمار شدیدا بپرهیزند...
تمسخر بیماران اعصاب و روان میتواند عواقب وحشتناکی داشته باشد...از خودکشی گرفته تا رسیدن به افکار بدبینانه و حتی دیگر کشی به علت ایجاد حس حقارت...
البته آنچه بیشتر مواقع اتفاق می افتد بخصوص درباره بیماران افسرده فرو رفتن هر چه بیشتر در باتلاق انزواست...اگر چه بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی که به جنون جوانی معروف است و همان بیماری همراه با توهم و هذیان است خیلی اوقات ممکن است در مرحله حاد بیماری که به شدت پیوندشان با دنیای واقعی سست شده متوجه این تمسخرها نشوند ولی گاهی پس از بهبودی این رفتارها به خاطرشان می آید و این نیز میتواند به عنوان یک استرسور خود زمینه شروع اپیزود جدیدی از بیماری آنها شود...
درمان در این بیماران و مصرف مرتب داروها بسیار بسیار مهم است...لازم است خانواده حتما به صورت دقیق مصرف داروها را کنترل کنند.بهتر است در خانواده یک نفر مسئولیت کنترل مصرف داروی بیماران را بخصوص وقتی بیماری از نوع بیماریهای خلقی مزمن مثل دوقطبی یا بیماریهای سایکوتیک(جنون) مثل اسکیزوفرنی باشد را بر عهده بگیرد و هر نوع تغییر در رفتار بیمار هنگام مصرف داروها و سرباز زدن از خوردن داروها را سریعا به اطلاع پزشک برساند.
ما هرگز یک فرد دیابتیک را به علت بالا رفتن قند و ایجاد حالات مربوط به افزایش قند یا بیهوشی به علت افت قند مورد تمسخر قرار نمی دهیم...ما هرگز به یک فرد دیابتی یا فرد مبتلا به بیماری قلبی هنگام تزریق انسولین یا مصرف داروها با تعجب نگاه نمی کنیم...بسیاری از اوقات مبتلایان به بیماری دیابت نیز نیاز به افرادی از نزدیکان خود دارند تا به آنها در تزریق انسولین کمک کند یا مصرف داروهایش را به وی یادآوری کند...
بیمار مبتلا به بیماریهای اعصاب و روان نیز درست مثل یک بیمار دیابتیک است و این نیاز بسیاری از مواقع تا سالهای بسیار طولانی با او خواهد بود...
متاسفانه بسیاری از مواقع عود علایم بیماریهای اعصاب و روان به علت قطع داروها به صورت خودسرانه است...پس خواهشا هم بیماران و هم خانواده و نزدیکان بیماران به این مساله مهم کمال توجه را نشان بدهند...
پی نوشت:عید فطر مبارک



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:چهارشنبه 17 تیر 1394-12:47 ب.ظ

بهداشت روان1

سالهاست که روانشناسی و روانپزشکی به عنوان دو رشته دانشگاهی جای خودشان را بین انبوه رشته های دانشگاهی باز کرده اند.تا جایی که یادم هست رشته روانشناسی بالینی یکی از رشته های محبوب در بین رشته های مقطع لیسانس در شاخه علوم تجربیست.
ولی متاسفانه با وجود اینکه علاقمندان به تحصیل و پژوهش در زمینه بیماریها و اختلالات اعصاب و روان روز به روز بیشتر می شوند همچنان عامه مردم بینش درستی نسبت به بیماران مبتلا به این اختلالات ندارند.
هنوز هستند مردمی که بیماریهای روانپزشکی را ناشی از گناهان گذشته،جن زدگی،چشم خوردن،تلقین یا حتی بدتر از آن تمارض می دانند و رفتن به مطب روانپزشک یا روانشناس را معادل برچسب دیوانگی خوردن و مایه ننگ و بی آبرویی...اینها اعتقاداتیست که ما در درمانگاه همچنان به وفور می بینیم!!حتی بدتر اینکه هنوز هستند پدر و مادرانی که فکر میکنند ازدواج درمان هر نوع اختلال روانی در فرزندانشان است...
ولی حقیقت این است که بیماریهای اعصاب و روان اغلب ناشی از اختلالات ساختمانی و شیمیایی در بدن است و اصلا علت اینکه بیماران به درمانهای دارویی پاسخ میدهند همین سرمنشا گرفتن بیماریهای اعصاب و روان از جسم است که البته خیلی وقتها در مورد بسیاری از بیماریها هنوز کل مسیر اختلال و بیماری شناخته شده نیست...
همچنین بیماریها روانی هم درست مثل بیماریهای جسمانی همگی بیماریهای ماندگاری نیستند.دسته ایی از بیماریها هستند که درست مثل سرماخوردگی با درمان مناسب و به موقع به طور کامل برطرف میشوند...
بیماریها مزمن روانپزشکی هم درست مثل بیماریهاس جسمانی مزمن نیاز به درمان طولانی مدت دارند و البته باز هم همانند بیمارهای جسمانی با وجود درمانهای نگهدارنده طولانی مدت بر حسب شدت و نوع بیماری نهایتا همراه با اختلال در عملکرد بیماران خواهند بود.
خیلی از مردم تصور عجیبی از بیمارستانهای مخصوص بستری بیماران مبتلا به اختلالات اعصاب و روان دارند!اینکه این بیماران افراد خطرناکی هستند و یا همیشه مشغول انجام حرکاتی غیر طبیعی هستند....البته که در ایجاد چنین بینش و تصور غلطی رسانه ها بی تاثیر نیستند...ولی در حقیقت آنچه در بیمارستان های اعصاب و روان در جریان است آن نیست که در فیلمها و سریالهای اغلب طنز به تصویر کشیده میشود...
بیماران اعصاب و روان اغلب خیلی عادی راه می روند.خیلی عادی غذا میخورند.خیلی کم هستند بیمارانی که بیقرار میشوند و پرخاشگر...من هر روز به تنهایی وارد بخش مخصوص نگهداری بیماران مرد مبتلا به اختلالات حاد روانی میشوم!یعنی در بدترین حالت بیماری آنها را میبینم!ولی تا به حال هیچ تهدیدی از سوی بیمارانم نداشته ام.
درست است که برخی از آنها توهم دارند و ممکن است توهمشان بسیار هم خطرناک باشد هم برای خودشان و هم برای اطرافیانشان...یا عده ایی هذیانهای بدبینانه دارند و به خاطر همین بدبینی ممکن است برای خود و دیگران آسیب رسان باشند...عده ایی نیز به شدت پرخاشگر هستند...ولی هیچ کدام آنها ویژگی ظاهری خاصی ندارند و ممکن است این اختلال در وجود هر فردی که در تاکسی یا اتوبوس در کنار شما می نشیند هم وجود داشته باشد...ضمن اینکه درباره بیماران شناخته شده درمانهای ما در جهت کاهش و یا رفع کامل این علایم است و معمولا بعد از مدتی بستری در بیمارستان این علایم کم و بیش برطرف میشود و اگر برطرف هم نشود این بیماران به مراکز مخصوص نگهداری بیماران اعصاب و روان سپرده خواهند شد...
بیماران اعصاب و روان هم درست مثل بیماران جسمانی نیاز به حمایت خانواده و اطرافیان دارند...باید آنها را به عنوان یک بیمار که در ایجاد بیماری به جز تعداد معدودی که بیماریشان ناشی از مصرف مواد مخدر بوده بقیه بدون تقصیر بوده اند نگاه کنیم...
به نظرم وقتش رسیده است که نگاهمان را به بیماریهای روانپزشکی تغییر دهیم...وقتش رسیده که بفهمیم بیماری روانی با دنیای ماوراالطبیعه و یا تلقین و جوزدگی و تمارض تفاوت دارد...



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :زهرا
تاریخ:یکشنبه 14 تیر 1394-12:53 ق.ظ

بخشی از تحولات من

امروز قرار است از بخشی از تحولات عظیم دوره اینترنی پرده برداری کنم...البته سعی کنین زیاد تعجب نکنین
1-وقتی استیجر بودم همیشه دنباله رو حرف اساتید محترمه من باب خوندن مبحث تعیین شده جهت خوانده شدن بودم!!مثلا محال بود فلان استاد ساعت 9 شب بگوید فردا صبح ساعت 7 از صفحه 221 تا 356  بخونین و من از صفحه 219 تا صفحه 400 رو نخونم!!یعنی دقیقا میخوندما!!!البته برای امتحانات فاینال همیشه حداقل 30-40 صفحه حذفیات داشتم ولی تو راندها درس میخوندم!!بعد فقط هم به همین مباحث اکتفا نمی کردم!پر کیس یا درس خوندن با بیمار هم داشتم!دنبال جدیدترین مطالب هم میگشتم!یک چنین استیجر خفنی بودم!ولی حالا اینجانب دکتر زهرا ... اینترن مفلوک فعلا روانپزشکی کل صفحاتی که در این 4 ماه اینترنی خوندم حدودا 50 صفحست که اونم با مشقت و کلی وعده و وعید دادن به خودم خونده شده!!!تازه دو تا امتحان هم دادم و امتحان سوم هم تو راهه و من همه این امتحانات رو با استفاده از حافظه دراز مدتم پاس کردم!!!
2-شبها زود میخوابم!!!این تحول خیلی بسیار عمیق و کاملا بارز میباشد!!!یعنی نه اینکه بخوام زود بخوابم ها!!زود خوابم می بره!!همین الانم دارم چرت میزنم!!!از بس که خستم!!!
3-صبر و حوصلم بسیار کم شده که البته اغلب اینترنها میدونند که این مساله طبیعیه!!اینهمه حجم کاری و کشیکهای پشت سر هم و استرس ناشی از کار واقعا حوصله برای آدم نمی گذاره!قبلا خیلی بیشتر برای صحبت با بیمارانم وقت میگذاشتم!الان حتی اگر دلم هم بخواد نمی تونم این کارو بکنم!وقتی همزمان 2-3 تا مریض میاد و تو مجبوری به همشون برسی واقعا فرصتی برای وقت اضافه دادن برای درد دل های مریض نمی مونه!این مساله ایی هست که مریضها ازش شاکی هستند.البته حق هم دارند ولی خوب ما هم حق داریم!!اینها همه از کرامات آن شیخ الرئیس است که با طرح تحول سلامتش دارد برای خود محبوبیت می خرد و برای ما منفوریت و خستگی مفرط!همان شیخی که برای عمل کردن چشمان جمشید مشایخی وقت دارد ولی برای شنیدن در دل های جامعه خسته پزشکی وقت چندانی ندارد!!همان مرد بزرگی که بدون افزایش اعتبار مالی و انسانی حجم کار بیمارستانهای دولتی و آموزشی را چندین برابر کرده و زحمت کشیدن این اضافه بار را بر دوش خسته اینترنها و رزیدنتهای بیمارستانهای دولتی انداخته آنهم بدون هیچ افزایش دستمزدی و تازه تشکر که نمیکند هیچ بلکه هر روز زخم تازه ایی به زخمهایمان می افزاید و برای افزایش محبوبیتش از مکارانش مایه می گذارد و من که شخصا نمی بخشمش....
4-مهمتر از همه تحولات،تحول بحث پایان نامه است!!!پایان نامه من در فیلد روانپزشکیست و جمع آوری داده ها قرار است با یک پرسشنامه انجام شود!!چند وقت پیش کلی تو اینترنت دنبال پرسشنامه معتبر مربوط به موضوع پایان نامه گشتم!!بعد از مدتها گشت و گذار بالاخره در یک سایت یابیدمش!!!کلی با ذوق و خوشحالی سایت را باز کردم و متاسفانه دیدم آنچه نمی خواستم ببینم!!در سایت گفته شده بود که جهت دریافت پرسشنامه باید 5000 تومان پرداخت کنم!آن لحظه ملکوتی و عرفانی اگر به جای الان حدود 6 ماه پیش رخ داده بود من کارت بانکی ام را از کمد خارج می کردم و خیلی شیک و منظم 5000 تومان به حساب سایت مذکور واریز کرده و پرسشنامه ام را دریافت می کردم!!ولی الان وضع فرق میکرد!به هر حال من متحول شده بودم.بنابراین با خواندن جمله ایی که از ما 5000 تومان جهت دریافت یک پرسشنامه یک برگه ایی پشت و رو درخواست میکرد کاملا رفلکسی پاسخ دادیم:برو عاموووو....کی 5000 تومن میده بالا پرسشنامه؟؟؟ و سپس با زدن روی دکمه ضربدر آن صفحه ناخوشایند را بسته و فردای آن روز راهی کتابخانه شده و یکی از پایان نامه های فارغ التحصیلان قبلی که روی موضوع مشابهی با همان پرسشنامه کار کرده مدتی از کتابخانه به امانت گرفته و صفحه ایی که پرسشنامه در آن مندرج است یافته و همان را کپی کردیم!!!
آری...خلاصه که اینقدر تحولات عظیم بوده است...در حال حاضر خوابمان می آید...سحر هم که باید از خواب ناز بیدار شیم...والا احتمالا لیست تحولات خیلی طویل تر میشد!واللا...
ما این تحولات را به عرض رسانیدیم که مبادا فکر کنید ما همان دکتر زهرای قبل از نابودی بلاگفا هستیم و بدانید و آگاه باشید که ما واقعا متحول شدیم...
پی نوشت:خیلی دوست داشتم خاطرات بخش روانپزشکی رو تو وبلاگ بنویسم...ولی به دلایلی اینکار امکان پذیر نیست!به نظرم جامعه ایرانی حتی در فرهیخته ترین اصناف هنوز هم ظرفیت مواجهه و حتی خواندن این نوع تجربیات را ندارند...بعضی افراد این خاطرات را نه به عنوان واقعیت یک بیماری بلکه به مثابه یک فیلم کمدی نگاه میکنند و بعضی هم از این استهزا و تمسخر افراد دیگه به شدت منقلب میشن و متاسفانه خیلی بد برخورد میکنند...
در حالیکه به نظرم وقتش رسیده که به بیمار اعصاب و روان هم مثل یک بیمار نگاه شود و در مقابل رفتارهایی که ناشی از بیماری آنهاست درست مثل رفتاری که با تغییرات ناشی از بیماریهای جسمانی برخورد کنیم...
البته قعا درباره روانپزشکی خواهم نوشت ولی نه بصورت خاطره از بیماران و از مواجهه با آنها....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو